از ماست که برماست
شش سین

By Omid

چند ساعت به لحظه تحویل سال نو باقی مانده است. همه اعضای خانه در جنب و جوشند. صدای مرغ و خروس های داخل حیاط، اوضاع را به مراتب شلوغ تر کرده اند و سوسن در این میانه، با لجبازی کودکانه اش در حال پوشیدن لباس های نویش است و مادر، سفره سفیدی که دارای خال های سبز رنگی است را روی زمین پهن می کند...

مادر به سوسن گفت: «مامان جان! برو از لونه ی مرغا، چن تا تخم مرغ بیار.» سوسن که حالا دامن سرخ رنگی به تن دارد سبدی برداشت و بدون اینکه حرفی بزند، راه افتاد. مادر دوباره به سخن درآمد: « دخترم! در حیاط یادت نره، ببندی.» سوسن جواب داد: «باشه مامان.» و با گفتن این حرف از اتاق پذیرایی خارج شد.

سبزه ای، نرسیده به در حیاط، روی زمین قرار گرفته، یک بوته سبز داخل سینی کوچک با روبانی سرخ که سیمای سوسن را به سمت خود می کشد و تاب حرکت را از او می گیرد. سوسن به آرامی می نشیند و دست هایش را بر موهای سبز سبزه می کشد. سبزه خیس خیس است.

صدای مادر، سوسن را به خود می آورد.

- دخترم! کجا موندی؟

سوسن خیلی زود، خودش را به حیاط می رساند و به طرف لانه حرکت می کند. خروس غیرت حیوانی خود را به رخ کشیده و به سمت سوسن هجوم می آورد. سوسن به سرعت، چند تخم مرغ را برداشته و سراسیمه از حیاط می گریزد؛ اما فراموش می کند در حیاط را ببندد. او به تندی از کنار سبزه می گذرد، راهرو را طی کرده و خود را به اتاق می رساند؛ جایی که حالا سفره هفت سین پر از خوراکی و سین های مختلف شده است.

مادر در حال صحبت کردن از سبزه ای است که نزدیک دو هفته برای پرورش آن زحمت کشیده. سوسن، تخم مرغ ها را به مادر می دهد و مادر مشغول آماده کردن و چیدن آنها می شود.

پدر می گوید: «پس این سبزت کو؟ بیار ببینم چی درس کردی که این همه تعریفش می کنی؟»

مادر در جواب درنگ نمی کند: «الان می آرامش» و با این حرف خیلی زود از اتاق بیرون می زند. هنوز چند ثانیه ای از رفتنش نگذشته که جیغ مادر به هوا بر می خیزد. همه از جای خود می پرند و به سمت صدا دوان می شوند.

مرغ و خروس ها وارد خانه شده بودند...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/۱۱ - امید
بهانه های بزرگ کودکانه

http://i27.tinypic.com/2czblg6.jpg

http://i32.tinypic.com/nzomye.jpg

چه طولانی است قصه قد کشیدهامان

آن وقت که هزاران علامت سوال دور سرمان می چرخید و می کشاندمان به نقطه هایی دور

به جایی زیرگنبد کبود...

غیر از خدا هیچکس نبود

بهانه هامان که زیاد شد، هق هق کودکی سر دادیم و دوباره جست و جو کردیم عروسک ها و اسباب بازی ها را که آرام شویمترسیدیم، رنجیدیم، گریه کردیم و...

بالا رفتن و اوج گرفتن، تجربه همه این ها بود و دلتنگی تنها یادگار روزهای کودکی برای ما - نوشته ص. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ - امید
زهرا کوچولو!

زهرا کودکی است چهار ساله. او در محله «هادی آباد» (خیابان مجاهد) در شهر قزوین به همراه دو برادر و والدینش زندگی می کند.او دو ماه پیش -به گفته خودش- از سوی یک زن و مرد ربوده شد، زیورآلات زرینش از گوش ها و دست هایش جدا شد و عاقبت در محله «اسماعیل آباد» توسط پلیس پیدا شد.وقتی با او صحبت می کنی به مچ دستش اشاره می کند که سارقان به زحمت النگوها را از دستش درآورده بودند. آن زمان دست های ظریف زهرا زخمی شده بود و اگرچه امروز اثری نیست؛ اما در ذهن زهرا، زخم های سارقین برای همیشه پابرجاست. مادر زهرا باز هم برایش زیورآلاتی خریداری کرده است؛ اما آیا برای مراقبت از او تدابیری اندیشیده است؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٤ - امید