خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
امید
آرشیو وبلاگ
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
آماتور - حميد مافی
ميدان زنان
درويش
حسين کشاورز
پیمان پذیره
پارتیزان - علوم سیاسی
احد چگینی
شيرين عبادی
محمد خاتمی
انجمن صنفی روزنامه نگاران ايران
نشريه دانشجويی آذر
انديشه های جوان يک خبرنگار
طراحی و دوخت سارا
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

چند ساعت به لحظه تحویل سال نو باقی مانده است. همه اعضای خانه در جنب و جوشند. صدای مرغ و خروس های داخل حیاط، اوضاع را به مراتب شلوغ تر کرده اند و سوسن در این میانه، با لجبازی کودکانه اش در حال پوشیدن لباس های نویش است و مادر، سفره سفیدی که دارای خال های سبز رنگی است را روی زمین پهن می کند... مادر به سوسن گفت: «مامان جان! برو از لونه ی مرغا، چن تا تخم مرغ بیار.» سوسن که حالا دامن سرخ رنگی به تن دارد سبدی برداشت و بدون اینکه حرفی بزند، راه افتاد. مادر دوباره به سخن درآمد: « دخترم! در حیاط یادت نره، ببندی.» سوسن جواب داد: «باشه مامان.» و با گفتن این حرف از اتاق پذیرایی خارج شد. سبزه ای، نرسیده به در حیاط، روی زمین قرار گرفته، یک بوته سبز داخل سینی کوچک با روبانی سرخ که سیمای سوسن را به سمت خود می کشد و تاب حرکت را از او می گیرد. سوسن به آرامی می نشیند و دست هایش را بر موهای سبز سبزه می کشد. سبزه خیس خیس است. صدای مادر، سوسن را به خود می آورد. - دخترم! کجا موندی؟ سوسن خیلی زود، خودش را به حیاط می رساند و به طرف لانه حرکت می کند. خروس غیرت حیوانی خود را به رخ کشیده و به سمت سوسن هجوم می آورد. سوسن به سرعت، چند تخم مرغ را برداشته و سراسیمه از حیاط می گریزد؛ اما فراموش می کند در حیاط را ببندد. او به تندی از کنار سبزه می گذرد، راهرو را طی کرده و خود را به اتاق می رساند؛ جایی که حالا سفره هفت سین پر از خوراکی و سین های مختلف شده است. مادر در حال صحبت کردن از سبزه ای است که نزدیک دو هفته برای پرورش آن زحمت کشیده. سوسن، تخم مرغ ها را به مادر می دهد و مادر مشغول آماده کردن و چیدن آنها می شود. پدر می گوید: «پس این سبزت کو؟ بیار ببینم چی درس کردی که این همه تعریفش می کنی؟» مادر در جواب درنگ نمی کند: «الان می آرامش» و با این حرف خیلی زود از اتاق بیرون می زند. هنوز چند ثانیه ای از رفتنش نگذشته که جیغ مادر به هوا بر می خیزد. همه از جای خود می پرند و به سمت صدا دوان می شوند. مرغ و خروس ها وارد خانه شده بودند...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۳/۱۱ - امید


چه طولانی است قصه قد کشیدهامان
آن وقت که هزاران علامت سوال دور سرمان می چرخید و می کشاندمان به نقطه هایی دور
به جایی زیرگنبد کبود...
غیر از خدا هیچکس نبود
بهانه هامان که زیاد شد، هق هق کودکی سر دادیم و دوباره جست و جو کردیم عروسک ها و اسباب بازی ها را که آرام شویمترسیدیم، رنجیدیم، گریه کردیم و...
بالا رفتن و اوج گرفتن، تجربه همه این ها بود و دلتنگی تنها یادگار روزهای کودکی برای ما - نوشته ص.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ - امید




پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/٤ - امید